ارامش و تواضع ذهنی - سلامت روان

نه زمین را بکنید و نه آسمان را بالا ببرید؛ فقط خودتان را پایین بیاورید.

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد.

در مسیر حرکت، اتوبوس به تونلی نزدیک شد که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شد: «حداکثر ارتفاع، سه متر»

ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود، با کمال اطمینان وارد تونل شد؛ اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد و پس از برخاستنن صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف کرد.

پس از بررسی اوضاع، مشخص شد یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت فکر کرد و دیگری به کندن لایه‌ای از سقف تونل و …

اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس، پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»

مدیر اردو با تعجب راه‌حل را از او خواست و پسربچه گفت: «باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»

پس از این کار، اتوبوس از تونل عبور کرد.

گاهی زندگی ما مثل همین اتوبوس است و دنیا مثل آن تونل.

اگر می‌خواهیم از آن عبور کنیم، خالی کردن درون‌مان از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، تنها راه حل است.

نه زمین را بکنید و نه آسمان را بالا ببرید؛ فقط خودتان را پایین بیاورید.

گاهی یک تلنگر کافی است …

اوبونتو - خیرخواهی برای دیگران - خوشحالی همه

اوبونتو

یک پژوهشگر حوزه مردم شناس، که برای تحقیق به آفریقا سفر کرده بود، در یکی از قبایل روزی به تعدادی از بچه‌های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد. او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه‌های خوشمزه را برنده می‌شود. هنگامی که فرمان دویدن داده شد، آن بچه‌ها دستان هم را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند.

پژوهشگر که هاج و واج از رفتار بزرگ منشانه بچه‌ها بود علت این رفتار آن‌ها را پرسید و گفت در حالی که یک نفر از شما می‌توانست به تنهایی همه میوه‌ها را برنده شود، چرا از هم جلو نزدید؟

آن‌ها گفتند:“اوبونتو” به این معنا که: “چگونه یکی از ما می‌تونه خوشحال باشه، در حالی که دیگران ناراحت‌اند؟”

کاش یه روز همه ما آدم‌ها این چنین باشیم.

اوبونتو در فرهنگ ژوسا به اين معناست: “من هستم چون ما هستيم.”

خوبى را براى همه بخواهيد تا كائنات به خودتان سوقش بدهد؛ .در دنيا همه چيز مثل يك پژواك عمل می‌کند.

کتاب خوان ها باهوشند - عاشق کتابخوانها شوید

عاشق کتاب‌خوان‌ها باید شد!

نوشته ای از یک دوست. متنی بسیار عالی، بند بندش را تایید میکنم، کاملا قبول دارم و درک کردم.

کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌شود عاشق‌شان شد؛ کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌های روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را دارند.

بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند به اسم «تئوری ذهن» که به آن‌ها این اجازه را می‌دهد که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، عقاید، نظرها و علائق دیگری را مدنظر قرار داده و درباره آن‌ها قضاوت کنند.

آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند از شنیدن عقاید مخالف لذت ببرند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما هم ببینند.

آن‌ها نه‌ تنها باهوشند که عاقل هم هستند. کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند.

به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبانش استفاده کند. آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند. آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند. قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد. انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.

‏دکتر دشتی نیشابوری

قانون ده دقیقه

قانون ده دقیقه

افراد بسیاری با این مشکل روبرو هستن، از گفته خودم پشیمان شدم، کاش زود قضاوت نمی‌کردم، کاش آنطور رفتار نمی‌کردم، ای وای چکار کنم؟ دلش رو شکوندم؟ حالا چطوری جبران کنم؟ لازم نبود اونقدر عصبانی بشم و …

پیشنهادم برایتان این است:

تو هر شرایط سخت و نامناسبی که قرار گرفتید، قبل از هر عکس العملی

✔️ به اندازه ده ثانیه تا ده دقیقه، صبر کنید، تامل کنید، و فکر کنید.
✔️ هیچوقت سریع و بلافاصله عکس‌العمل نشون ندید.
✔️ نگران نباشید، برای هر تنبیه و توبیخی دیر نمیشه !!

توی این فاصله زمانی چه باید کرد؟؟

۱) به دلایل دیگر احتمالی رفتار فرد مقابل فکر کنید.

به اولین دلیلی که به ذهنتون می‌رسد، اعتماد نکنید، به گزینه‌های دیگری هم فکر کنید.

چرا اون حرف رو زد؟ چرا فلان رفتار رو نشون داد؟ خب دیگه چه دلیلی می‌تونه وجود داشته باشه؟ و سوالاتی از این قبیل …

۲) در این فاصله به عواقب رفتار خودتون فکر کنید؟

اتفاقات جبران ناپذیر و تاثیری که بر شخصیت و احساس درونی خودتون خواهد گذاشت. (یعنی کمی به آینده بروید و از چند لحظه بعد، به رفتار خودتان نگاه کنید.)

تکنیک چند ثانیه تا چند دقیقه (ده ثانیه طلایی)، یکی از بهترین راهکارهای مقابله با پرخاشگری محسوب می‌شود.

ازمایش روانشناختی

آزمایش روانشناختی

بياييد با هم يک آزمايش انجام بدهيم تا ببينيد چطور طرز فکر اغلب ما از پيش برنامه ريزي شده است و در نتيجه می‌تواند در نگرش و برداشت ما از زندگي اثر بگذارد.

لطفاً به اطرافيان به مدت ۳۰ ثانيه خوب نگاه کنيد و هر چه رنگ سبز مي‌بينيد را به خاطر بسپاريد.

حالا چشم‌هايتان را ببنديد و چند ثانيه بعد باز کنيد و جمله بعدي را بخوانيد …. چشم‌هايتان باز است؟ مي‌خواهم خواهش کنم بدون اينکه سرتان را از روي متن برداريد دوباره چشم‌هايتان را ببندید و سعي کنيد هر چند رنگ آبي در اطرافتان هست را به خاطر بياوريد. لطفاً شروع کنيد. سي ثانيه وقت داريد.

بعد از آن چشم‌هايتان را باز کنيد و ادامه مطلب را بخوانيد… کار مشکلي بود نه؟ حالا به اطرافتان نگاه کنيد؛ کلي رنگ آبي مي‌بينيد که اصلاً نتوانسته بوديد به خاطر بياوريد! شايد بگوييد ((قبول نيست شما گفتيد رنگ سبز و ما هم رنگ سبز را به خاطر سپرديم!)) اما آيا مي‌دانيد چرا با اينکه اين همه رنگ آبي در اطرافتان بود نتوانستيد آن‌ها را به خاطر بياوريد؟ به همين دليل ساده که در ابتداي آزمايش، من از شما خواستم رنگ‌هاي سبز را انتخاب کنيد و به خاطر بسپاريد!

بايد بدانيد که مغز شما مثل يک دوربين فيلم برداري نيست که هر چه در ميدان ديدش قرار گرفت ثبت کند برعکس بسيار انتخابگرانه عمل مي‌کند.

مغز شما سبز ها را انتخاب کرد و به خاطر سپرده وقتي از او خواستيم آبي‌ها را به خاطر بياورد چيزي به ياد نياورده (خيلي کم به ياد آورد) چون اصلاً آبي‌ها را نديده بود!

اين آزمايش نکته مهمي را به ما ياد مي‌دهد: ما تنها چيزهايي را در اطرافمان مي‌بينيم که خودمان مي‌خواهيم و (لطفاً انگشت سبابه‌تان را دو طرف سرتان بگذاريد) اينجا در مغز ما تعريف يا برنامه‌ريزي شده است در دنيا هم خوبي هست و بدی، هم خوشي هست و هم ناخوشي، هم بد هست هم خوب، هم زيبا هست هم زشت، همه چيز هست!

اما ما مغزمان را عادت داده‌ايم که از ميان آن‌ها به انتخابگري دست بزند!

به ياد بياوريم که به خاطر ابتلا به آرتروز فکري، يعني خشک شدن مغزمان، انتخاب‌هاي کودکانه‌اي داريم. يعني همان که در کودکي به ما ياد داده‌اند و با جملات تلقيني برنامه ريزي شده‌ايم.

لطفا چند جمله تلقینی و برنامه ریزی شده در مغزتان را با من به اشتراک بگذارید.

اقتباس از نوشته های یک روانشناس

قانون دو دقیقه

قانون دو دقیقه

از قانون دو دقیقه استفاده کنید!

طبق این قانون شما حق ندارید کارهایی که انجام آن‌ها کمتر از دو دقیقه به طول می‌انجامد را پشت گوش بیندازید.

به طور مثال، شستن بشقاب غذایی که خورده‌اید، مرتب کردن روتختی پس از بیدار شدن، آویختن لباس از چوب‌رختی، مسواک زدن، شستن دست و صورت پس از رسیدن به خانه بعد از یک روز کاری و …

انجام دادن این کارهای ساده و دو دقیقه‌ای کمک می‌کند کمتر اهمال کاری کنید و باعث نظم دادن به سبک زندگی شما می‌شود.


البته قانون ده دقیقه‌ای هم داریم که در پست‌های بعدی شرح می‌دهم.

قانون ده دقیقه

Psychotherapy. Family psychologist speaking with LGBT couple, family psychiatry  concept. Vector illustration.

حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است

کشاورزى ساعت گران‌بهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نيافت.

از چند کودک کمک خواست و گفت هر کس آن را پيدا کند جايزه می‌گيرد؛ کودکان گشتند اما ساعت پيدا نشد.

تا اینکه پسرکى به تنهايى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد.

کشاورز متحير از او پرسيد چگونه موفق شدى؟

کودک گفت: من کار زيادى نکردم، فقط آرام روى زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تيک تاک ساعت را شنيدم. به سمتش حرکت کردم و آن را يافتم.

حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است…

گذشته درگذشته - گذشته را فراموش کنید و با آن آینده را بسازید به جای افسوس خوردن

گذشته را فراموش کنید و با آن آینده را بسازید به جای افسوس خوردن

حکیمی لطیفه‌ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از چند لحظه او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی نمی‌توانید بارها و بارها به لطیفه‌ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله‌ای مشابه ادامه می‌دهید؟

گذشته را فراموش کنید و با آن آینده را بسازید به جای افسوس خوردن …

#کفش نارنجی - برای#خودت#زندگی#کن#نه#دیگران

کفش نارنجی

این متن زیبا را یکی از دوستان مقطع دکتری دانشگاه در اختیارم گذاشت، به نظرم جالب و انگیزشی بود، با شما به اشتراک می‌گذارم، لطفا نظرتون و احساستون را برام بنویسید.

چقدر از این کفش‌های نارنجی در زندگی داشتید یا دارید؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| 👠 کفش نارنجی |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمت‌ها را می‌خواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه می‌کرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد …. بعد از آن دیگر کفش‌ها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.

آن شب به پدرش گفت که می‌خواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد … بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت: فردا برو بخر، تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و می‌رقصید و زیباترین دختر دنیا شده است.

فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت، مادر تا کفش نارنجی را دید، اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شده‌ای برای تو زشته و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه‌ای خرید…

شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود، با نامزدش به خرید رفته بودند، کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود، دلش برای کفش‌ها پر کشید، به نامزدش گفت: چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ نامزدش خنده‌ای کرد و گفت: خیلی رنگش جلفه، برای یه خانم متاهل زشته. فقط لب‌های شیرین خندید. 

دو سال بعد پسرش به دنیا آمد… بیست و هفت سال به سرعت گذشت …

دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با شوهرش در حال قدم زدن بودند، برای هزارمین بار، کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه، دلش را برد. به شوهرش گفت: بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. شوهرش اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!!

این بار حتی لب‌های شيرين نتوانست بخندد !!!

بیست سال دیگر هم گذشت …

در تمام جشن تولدهای نوه‌اش که دختری زیبا، شبیه به خودش بود، علاوه بر کادو یک کفش نارنجی هم می‌خرید. 

این را تمام فامیل می‌دانستند و هر کس علتش را می‌پرسید او می‌خندید و می‌گفت: کفش نارنجی شانس میاره. آن شب، در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه‌اش، در میان کادوها، یک کفش نارنجی دیگر هم بود… 

پسرش در حالیکه کفش‌ها را جلوی پای شیرین گذاشت، گفت: مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره …. 
بالاخره در سن هفتاد سالگی، کفش نارنجی پوشید، دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمی‌داد.

در یک آن به سن دوازده سالگی برگشت، پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد …  

نوه‌اش او را بوسید و گفت: مامان بزرگ چقدر به پات میاد. 

آن شب خواب دید که جوان شده، کفش‌های نارنجی‌اش را پوشیده و در عروسی نوه‌اش می‌رقصد.

وقتی از خواب بیدار شد و کفش‌های نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت: امروز برای خودم یک دامن نارنجی می‌خرم …

همین امروز کفش‌هاى نارنجى زندگیتان را بخرید.
تا هفتاد سالگى صبر نکنید،
این زندگى مال شماست !!!
سکان زندگیتان را، خودتان به دست بگیرید.

#برای#خودت#زندگی#کن#نه#دیگران