تحلیل و بررسی انیمیشن کوتاه زبرا

تحلیل و بررسی فیلم زبرا

۱) هر مانع و مشکلی، می‌تواند بخشی از استعدادهای ما را بروز بدهد.

در برخورد با موانع بجای عجز و ناله، این سوال را از خود بپرسید «قراره چی یاد بگیرم؟»

  • این مشکل قراره چه چیزی به من یاد بده؟
  • این مانع به من چی میگه؟
  • کدام توان و استعداد ذاتی من قراره کشف و شکوفا بشه؟

این واقعیت در همه موارد صدق می‌کند:

دردهای فیزیکی (کمر، پا، زانو و …) به من چه می‌گوید؟

  • اضافه وزنت را کم کن.
  • باید تحرک و ورزش داشته باشی.
  • از من بیشتر مراقبت کن.

مشکلات اقتصادی:

  • باید برنامه صحیح اقتصادی داشته باشی.
  • مدیریت مالی یاد بگیر.
  • سواد مالی نداری.

مشکلات عاطفی:

  • مهارت‌های زندگی را یاد بگیر.
  • به بعد عاطفی زندگی بیشتر توجه کن.
  • و و و

اطمینان داشته باشید، اگه توان درک مشکل را داشته باشید، توان حل آن را هم خواهید داشت.

۲) تمام وظیفه ما فقط برطرف کردن و از بین بردن مانع نیست.

می‌بینید درخت همچنان سر جایش باقی مانده، ولی زبرا به استعدادهای خودش توجه کرده؛ گاهی بعضی مشکلات برای زندگی ما قطعیست و نمی‌شود آن‌ها را از بین برد.

۳) شناخت، توجه و قدرشناسی از توانایی‌ها و تفاوت‌های خود، بجای جنگیدن، پنهان کردن و فرار از آن‌ها.

کافیست که شناخت و تعریف درستی از خود (هم نقاط قوت هم نقاط ضعف) خودتان داشته باشید؛ آنوقت زندگی راحت‌تری خواهید داشت.


۴) اهمیت زندگی اجتماعی:

تاثیر افراد جامعه و اثرپذیری ما به عنوان موجودات اجتماعی در این فیلم اوج داستان است؛ پس باید مراقب انتخاب‌ها و افراد نزدیک زندگی خودمان باشیم. می‌بینیم که دنیای زبرا بخاطر تشویق اطرافیان چقدر تغییر کرد.

لطفا دوباره فیلم را با دقت بیشتری ببینید.

ارامش و تواضع ذهنی - سلامت روان

نه زمین را بکنید و نه آسمان را بالا ببرید؛ فقط خودتان را پایین بیاورید.

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد.

در مسیر حرکت، اتوبوس به تونلی نزدیک شد که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شد: «حداکثر ارتفاع، سه متر»

ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود، با کمال اطمینان وارد تونل شد؛ اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد و پس از برخاستنن صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف کرد.

پس از بررسی اوضاع، مشخص شد یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت فکر کرد و دیگری به کندن لایه‌ای از سقف تونل و …

اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس، پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»

مدیر اردو با تعجب راه‌حل را از او خواست و پسربچه گفت: «باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»

پس از این کار، اتوبوس از تونل عبور کرد.

گاهی زندگی ما مثل همین اتوبوس است و دنیا مثل آن تونل.

اگر می‌خواهیم از آن عبور کنیم، خالی کردن درون‌مان از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، تنها راه حل است.

نه زمین را بکنید و نه آسمان را بالا ببرید؛ فقط خودتان را پایین بیاورید.

گاهی یک تلنگر کافی است …

اوبونتو - خیرخواهی برای دیگران - خوشحالی همه

اوبونتو

یک پژوهشگر حوزه مردم شناس، که برای تحقیق به آفریقا سفر کرده بود، در یکی از قبایل روزی به تعدادی از بچه‌های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد. او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه‌های خوشمزه را برنده می‌شود. هنگامی که فرمان دویدن داده شد، آن بچه‌ها دستان هم را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند.

پژوهشگر که هاج و واج از رفتار بزرگ منشانه بچه‌ها بود علت این رفتار آن‌ها را پرسید و گفت در حالی که یک نفر از شما می‌توانست به تنهایی همه میوه‌ها را برنده شود، چرا از هم جلو نزدید؟

آن‌ها گفتند:“اوبونتو” به این معنا که: “چگونه یکی از ما می‌تونه خوشحال باشه، در حالی که دیگران ناراحت‌اند؟”

کاش یه روز همه ما آدم‌ها این چنین باشیم.

اوبونتو در فرهنگ ژوسا به اين معناست: “من هستم چون ما هستيم.”

خوبى را براى همه بخواهيد تا كائنات به خودتان سوقش بدهد؛ .در دنيا همه چيز مثل يك پژواك عمل می‌کند.

کتاب خوان ها باهوشند - عاشق کتابخوانها شوید

عاشق کتاب‌خوان‌ها باید شد!

نوشته ای از یک دوست. متنی بسیار عالی، بند بندش را تایید میکنم، کاملا قبول دارم و درک کردم.

کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌شود عاشق‌شان شد؛ کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌های روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را دارند.

بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند به اسم «تئوری ذهن» که به آن‌ها این اجازه را می‌دهد که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، عقاید، نظرها و علائق دیگری را مدنظر قرار داده و درباره آن‌ها قضاوت کنند.

آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند از شنیدن عقاید مخالف لذت ببرند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما هم ببینند.

آن‌ها نه‌ تنها باهوشند که عاقل هم هستند. کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند.

به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبانش استفاده کند. آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند. آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند. قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد. انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.

‏دکتر دشتی نیشابوری

#کفش نارنجی - برای#خودت#زندگی#کن#نه#دیگران

کفش نارنجی

این متن زیبا را یکی از دوستان مقطع دکتری دانشگاه در اختیارم گذاشت، به نظرم جالب و انگیزشی بود، با شما به اشتراک می‌گذارم، لطفا نظرتون و احساستون را برام بنویسید.

چقدر از این کفش‌های نارنجی در زندگی داشتید یا دارید؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| 👠 کفش نارنجی |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمت‌ها را می‌خواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه می‌کرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد …. بعد از آن دیگر کفش‌ها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.

آن شب به پدرش گفت که می‌خواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد … بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت: فردا برو بخر، تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و می‌رقصید و زیباترین دختر دنیا شده است.

فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت، مادر تا کفش نارنجی را دید، اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شده‌ای برای تو زشته و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه‌ای خرید…

شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود، با نامزدش به خرید رفته بودند، کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود، دلش برای کفش‌ها پر کشید، به نامزدش گفت: چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ نامزدش خنده‌ای کرد و گفت: خیلی رنگش جلفه، برای یه خانم متاهل زشته. فقط لب‌های شیرین خندید. 

دو سال بعد پسرش به دنیا آمد… بیست و هفت سال به سرعت گذشت …

دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با شوهرش در حال قدم زدن بودند، برای هزارمین بار، کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه، دلش را برد. به شوهرش گفت: بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. شوهرش اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!!

این بار حتی لب‌های شيرين نتوانست بخندد !!!

بیست سال دیگر هم گذشت …

در تمام جشن تولدهای نوه‌اش که دختری زیبا، شبیه به خودش بود، علاوه بر کادو یک کفش نارنجی هم می‌خرید. 

این را تمام فامیل می‌دانستند و هر کس علتش را می‌پرسید او می‌خندید و می‌گفت: کفش نارنجی شانس میاره. آن شب، در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه‌اش، در میان کادوها، یک کفش نارنجی دیگر هم بود… 

پسرش در حالیکه کفش‌ها را جلوی پای شیرین گذاشت، گفت: مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره …. 
بالاخره در سن هفتاد سالگی، کفش نارنجی پوشید، دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمی‌داد.

در یک آن به سن دوازده سالگی برگشت، پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد …  

نوه‌اش او را بوسید و گفت: مامان بزرگ چقدر به پات میاد. 

آن شب خواب دید که جوان شده، کفش‌های نارنجی‌اش را پوشیده و در عروسی نوه‌اش می‌رقصد.

وقتی از خواب بیدار شد و کفش‌های نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت: امروز برای خودم یک دامن نارنجی می‌خرم …

همین امروز کفش‌هاى نارنجى زندگیتان را بخرید.
تا هفتاد سالگى صبر نکنید،
این زندگى مال شماست !!!
سکان زندگیتان را، خودتان به دست بگیرید.

#برای#خودت#زندگی#کن#نه#دیگران